۲.۸.۸۹

یک شعر


چترها رها در باد
کلاه ها مانده در باران
عابران
برق آسا
به کوچه های تاریک پرت می شوند
با هراسی که زیر کلاه یشان پنهان است
خیس خورده روزهای بی چتر
روزهای با چتر ...
عابران پرت شده اند
و خیابان
به تسخیر توفان در آمده است .

آبان 1381

۲۷.۵.۸۹

یک شعر


خروس همسایه قاطی کرده است
هروقت دلش بخواهد
مژده ی صبح می دهد
دم غروب
نیمه های شب
اصلن هر ساعتی که بخواهد
خروس همسایه قاطی نکرده است
بعضی چنین می گویند و باور دارند
که او می خواهد صبح را تکثیر کند
در فواصل شب
حالا قضاوت با شماست
ما که از خیر صبح گذشتیم .

نوزدهم مرداد هشتاد و نه

۲۱.۵.۸۹

در فراق دوست - یک


امروز نزدیک به صد روز است که دیگر دکتر علی محمد حق شناس در میان ما نیست اما انگار هنوز نتوانسته ام نبودنش را باور کنم .چند باری است که خوابش را می بینم و به او می گویم چه خوب پس حالتان خوب شده ! پس این روزنامه ها دروغ نوشته بودند ! باید بهشان بگویم که شما زنده اید که شایعه بوده ...
این اولین بار است که مرگ یکی این گونه برایم باور ناپذیر شده است .سر مرگ پدرم ، انتظارش را داشتم ، بیماری به مرور آن مرد تنومند را از درون و بیرون فرسوده بود و آخرین باری که دیدمش ، دو ماهی قبل از سفر ابدیش ، با خودم گفتم پدر به زودی ما را ترک خواهد کرد . هوشنگ گلیشری هم همین طور بود ، سه ماهی که بیمارستان بود و یک روز امید وار می شدیم و روز بعد ناامید اما باز آخرین باری که به اتاقش رفتم و دیدمش ، یک هفته قبل از درگذشتش ، فکر کردم این آدم را دیگر نخواهم دید انگار پرهیبی از مرگ در اتاق سایه انداخته بود اما در مورد دکتر حق شناس این طور نبود حتی چند روز قبل از رفتنش که در بیمارستان بستری شده بود باز این حس را نداشتم که به زودی از میان ما می رود . یادم هست که دو سه نفری از شاگردان سابقش آنجا بودند و جوری با او حرف می زدند که حس امیدواری به بهبودی در سخنانشان شنیده نمی شد انگار آمده بودند آخرین تشکر را از استادشان بکنند و این حرف ها مرا خیلی عصبی کرده بود ، باخودم گفتم عجب آدم هایی هستند ، این چه طرز برخورد با بیمار است ...
الآن که بیشتر فکر می کنم می بینم هیچ آدمی تا به امروز مثل این مرد در زندگی ام تاثیر نگذاشته است ، حضورش چنان در من حک شده است که کلمات بر کتبیه ای سنگی . در این نوشتار ها تلاش می کنم تا لایه لایه های این حضور را در زندگی ام بکاوم و به یاد آورم .

۱۰.۵.۸۹

چهل و دو سالگی


امروز روز تولد من است . همیشه روز تولدم احساس عجیبی دارمٍ؛احساس تنهایی ، اما این حس تنهایی کاملن با مواقع دیگر فرق دارد . یک جور تنهایی آمیخته با بهت و حیرت است . بچه که بودم فکر می کردم چهل سالگی چه جور حسی دارد ؟ امروز می بینم همه سال های تولد ، یک جور حس مشترک داشته ام . به یک نکته در این سال ها پی برده ام ،اینکه این اواخر اندوه و شادی و لذت را عمیق تر از سال های قبل تجربه می کنم و این هم خوشایند است و هم دردناک .مثل اخوان نمی گویم که " ای سال نو میا که مرا پیر می کنی " مشتاقم که سال نو بیاید تا ا فق تازه را ببینم فارغ از غم و شادی نهفته در آن و شاید حیرتم در روز تولد از نوعی کنجکاوی ناشی می شود ؛ کنجکاوی در باره ی خود ، کنجکاوی در باره ی آینده غیر قابل پیش بینی .

۹.۵.۸۹

دوباره از سر نو


بالاخره پس از پانزده سال به شهرم برگشتم . گوشه ای آرام کنار دریا ، که از پشت میز اتاق کارم دریا را می توانم ببینم ، با کشتی ها و آبی بیکرانش . حالا مجال بیشتری دارم که بیشتر بخوانم و بنویسم و چراغ این خانه را روشن نگه دارم .

۱.۲.۸۸

فیلترینگ وعیار گفت و گو

یک
سرانجام پس از مدتی که بلاگر انگار فیلتر شده بود و باز نمی شد امروز به طرز عجیبی باز شد . فکر کردم برای رهایی از مشکلات این جوری بروم و دات کام شوم .
دو
چند روز پیش بیتی از صائب تبریزی دیدم که ذهنم را سخت به خود مشغول کرد :
عیار گفت و گوی او نمی دانم ، همی دانم
که در فریاد آرد بوسه را لب های خاموشش

۲۹.۱۲.۸۷

سرود نان - سیمین بهبهانی


چنگی دوره گرد باز آمد

نغمه زد ساز نغمه پردازش

سوز آوازه خوان دف در دست

شد هماهنگ ناله سازش

پای کوبان رسید ودست افشان

دلقک جامه سرخ چهره سیاه

تا پشیزی ز جمع بستاند

از سر خویش بر گرفت کلاه

گرم شد با ادا وشوخی او

سور رامشگران بازاری

چشمکی زد به دختری طناز

خنده ای زد به شیخ دستاری

کودکان را به سوی خویش کشید

که: بهار است و عید می آید

مقدمم فرخ است وفیروز است

شادی از من پدید می آید

این منم پیک نو بهار منم

که به شادی سرود می خوانم

لیک آهسته نغمه اش می گفت:

که نه از شادیم.... پی نانم!....

چنگی دوره گرد رفت و هنوز

نغمه ای خوش به یاد دارم از او

می دوم سوی ساز کهنه خویش

که همان نغمه را برآرم از او...

۴.۱۲.۸۷

برای پدر

شاعران کم گو بسیار دیده ام
اما تو هرگز کلمه ای شعر بر زبان نراندی
با این همه ساکت ترین شاعری بودی که شناختم
....
بی صدا
در یک روز مه آلود بهمن ماه
پدر
موجزترین شعرش را سرود
شعری که تنها سه حرف داشت
آنگاه
کنار تنها دوستش
دریا
آرام گرفت .

اسفند 1387

۲۲.۹.۸۷

شاعران کم سواد

چندی پیش به شعری از جامی شاعر بزرگ قرن نهم برخوردم که در آن از بی سوادی شاعران هم عصر خود می نالد . در قرن نهم شعر در زیر حمایت خاندان تیموری که خود اهل هنر و ادب بودند ، گسترش یافت . با اینکه تعداد شاعران در این دوره بسیار است و شاعران اکثرن از مردم عادی و پیشه ور هستند اما معضل بزرگشان کم سوادی است واز این رو است که تنها شاعر استاد در این قرن ، جامی است که برخی او را آخرین شاعر بزرگ شعر کلاسیک فارسی می دانند . این هم چند بیت از این شعر جامی :

کیست شاعر کنون یکی مدبر
که نداند ز جهل هر از بر
نکند فرق شعر را ز شعیر
راحت خلد را ز رنج سعیر
همت او خسیس و طبع لئیم
همه آفاق را حریف و ندیم
روز و شب کو به کوی و جای به جای
می دود چون سگان سوخته پای
ژاژ خاید ظرافت انگارد
هرزه گوید لطیفه پندارد
گشته زین گونه خست و ابرام
شعر مذموم و شاعران بد نام

۱۵.۹.۸۷

آتش سبز


دیشب رفتیم به تماشای فیلم آتش سبز کار آقای محمد رضا اصلانی ، فیلم ساز ، فیلم نامه نویس ، نظریه پرداز ، شاعر، فیلسوف و... این دومین فیلم سینمایی ایشان است . اولی را در سال 1355 به نام شطرنج باد ساختند که آ ن موقع اجازه اکران نگرفت و این یکی را پس از سه دهه ساخته اند که ای کاش نمی ساختند . این همان فیلمی است که پگاه آهنگرانی از داخل توری که او را بالا می کشید از فاصله چند متری سقوط کرد و نزدیک بود قطع نخاع شود که بخیر گذشت . دیشب رفتیم به دیدن فیلم استاد و فقط نیم ساعت توانستیم گرمای آتش خلاقیت شان را تحمل کنیم و بعد با هزار افسوس و سوال از سینما بیرون آمده ایم .فیلم از بیان یک روایت ساده عاجز بود و هنوز بعد از نیم ساعت تماشاگر نمی توانست به کار نزدیک شود .زبان برساخته ی فیلم معجون عجیبی بود و معلوم نبود که به کدام دوره زبان فارسی اشاره دارد و فضا سازی های نامانوس کمکی به پیشبرد اثر نمی کرد و از همه بدتر ریتم کار که آدم را نصف جان می کرد و ... از دوستم می پرسم چه انگیزه ای باعث شده که ایشان این کار را بسازند ؟ می گوید حتمن سرمایه ای پیدا کرده گفته بسازیم ، بی خیال فروش . کی گفته سینما باید رونق داشته باشد؟ مهم خلاقیت ماست بگذار سینما ورشکست شود