‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد بعضی نفرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد بعضی نفرات. نمایش همه پست‌ها

۲۱.۵.۸۹

در فراق دوست - یک


امروز نزدیک به صد روز است که دیگر دکتر علی محمد حق شناس در میان ما نیست اما انگار هنوز نتوانسته ام نبودنش را باور کنم .چند باری است که خوابش را می بینم و به او می گویم چه خوب پس حالتان خوب شده ! پس این روزنامه ها دروغ نوشته بودند ! باید بهشان بگویم که شما زنده اید که شایعه بوده ...
این اولین بار است که مرگ یکی این گونه برایم باور ناپذیر شده است .سر مرگ پدرم ، انتظارش را داشتم ، بیماری به مرور آن مرد تنومند را از درون و بیرون فرسوده بود و آخرین باری که دیدمش ، دو ماهی قبل از سفر ابدیش ، با خودم گفتم پدر به زودی ما را ترک خواهد کرد . هوشنگ گلیشری هم همین طور بود ، سه ماهی که بیمارستان بود و یک روز امید وار می شدیم و روز بعد ناامید اما باز آخرین باری که به اتاقش رفتم و دیدمش ، یک هفته قبل از درگذشتش ، فکر کردم این آدم را دیگر نخواهم دید انگار پرهیبی از مرگ در اتاق سایه انداخته بود اما در مورد دکتر حق شناس این طور نبود حتی چند روز قبل از رفتنش که در بیمارستان بستری شده بود باز این حس را نداشتم که به زودی از میان ما می رود . یادم هست که دو سه نفری از شاگردان سابقش آنجا بودند و جوری با او حرف می زدند که حس امیدواری به بهبودی در سخنانشان شنیده نمی شد انگار آمده بودند آخرین تشکر را از استادشان بکنند و این حرف ها مرا خیلی عصبی کرده بود ، باخودم گفتم عجب آدم هایی هستند ، این چه طرز برخورد با بیمار است ...
الآن که بیشتر فکر می کنم می بینم هیچ آدمی تا به امروز مثل این مرد در زندگی ام تاثیر نگذاشته است ، حضورش چنان در من حک شده است که کلمات بر کتبیه ای سنگی . در این نوشتار ها تلاش می کنم تا لایه لایه های این حضور را در زندگی ام بکاوم و به یاد آورم .

۴.۱۲.۸۷

برای پدر

شاعران کم گو بسیار دیده ام
اما تو هرگز کلمه ای شعر بر زبان نراندی
با این همه ساکت ترین شاعری بودی که شناختم
....
بی صدا
در یک روز مه آلود بهمن ماه
پدر
موجزترین شعرش را سرود
شعری که تنها سه حرف داشت
آنگاه
کنار تنها دوستش
دریا
آرام گرفت .

اسفند 1387

۷.۷.۸۷

پل نیو من بهتر بازی می کند یا استیو مک کوئین !؟


پل نیومن امروز رخت بر بست و رفت . اما نام پل نیومن برای من یادآور خاطره ای با مزه است .در دوره ی دبیرستان یکی از دوستان من عاشق سینه چاک استیو مک کوئین بود . عاشق واقعی که حتی زیر متکاش هم عکسی از او گذاشته بود و مجموعه ای از فیلم هایش را به چه زحمتی آن هم در دهه شصت فراهم آورده بود . یک شب در یک میهمانی بحث کشید به فیلم آسمان خراش جهمنی که اتفاقن استیو مک کوئین و پل نیومن با هم در آن هم بازی هستند . یکی از حضار که به حساسیت دوست من نسبت به مک کوئین آگاه بود ، با شیطنت پرسید استیو مک کوئین بهتر است یا پل نیومن ؟ خلاصه آن شب دوست مان سخنانی غرا در دفاع از استیو بر زبان راند اما از آن پس هراز چند گاهی از ما می خواست که برتری استیو را بر پل بر زبان اعتراف برانیم و ما برای خوشی دلش چنین می کردیم . یک روز خواستم شطینت کنم ، گفتم به نظر من پل نیومن بهتر از استیو مک کوئین بازی می کند . دوستم که سعی داشت بر خشمش غلبه کند ، پرسید دلیلت را بگو. گفتم این سلیقه من است و او اصرار که نه باید دلیل د اشته باشی و من هم زیر بار دلیل آوردن نمی رفتم که ناگهان دوستم به طرفم حمله ور شد و دیوانه وار مشت هایش را حواله من کرد و فریاد می زد که دلیلت را بگو چرا پل نیومن بهتر از استیو مک کوئین بازی می کند و من در زیر ضربات او از خنده به خود می پیچیدم .

۶.۶.۸۷

نادره ی دوران



چند روز پیش یعنی اول شهریور مصادف بود با هیجدهمین سالگرد درگذشت دکتر پرویز ناتل خانلری . جای تاسف است که یکی از بزرگترین مردان فرهنگ معاصر این مرز وبوم آن چنان که باید، شناخته نشده است . دکتر پرویز ناتل خانلری از بزگترین مردان عرصه ادب و پژوهش و از خدمتگزارترین مدیران عرصه ی فرهنگی در ایران معاصر بود . دور اندیشی و خردمندی ، احاطه ی کم نظیر به سنت و فرهنگ ایرانی در کنار تسلط بر دست آوردهای فرهنگی دنیاهای دیگر به ویژه دنیای غرب ، شخصیت متین و قابل احترام ، ذهنیتی خلاق و نوجو ، عشق به زبان فارسی و بسیاری خصایص دیگر در این مرد بزرگ دست به دست هم داده بود تا ازاو نادره ی دوران بسازد . دکتر خانلری از 1322 تا 1357 به مدت 35 سال مجله ی سخن را انتشار داد . مجله سخن در واقع پایگاهی بود برای پرورش استعداد های نو و دریچه ای بود برای آشنا کردن مردم با دنیای جدید از سویی و درک غنای فرهنگ ایرانی از سوی دیگر . کسانی چون صادق هدایت ، صادق چوبک ، غلامحسین ساعدی ، بهرام صادقی و بسیاری دیگر از نام آوران فرهنگ امروز ایران در مجله ی سخن بالیدند .
دکتر خانلری در زمانی که به وزرات آموزش وپرورش رسید ، طرح سپاه دانش را ارائه و اجرا کرد تا ممکلت را از بی سوادی خانمان سوزی که بدان گرفتار بود به درآرد . سازمان کتاب های درسی را تاسیس کرد و به آشفته بازار کتاب های درسی در ایران پایان داد . پس از کناره گیری از وزرات ، بنیاد فرهنگ ایران را تشکیل داد که در طی فعالیتش بیش از 300 عنوان کتاب ارزشمند در حوزه های مختلف از ادبیات و عرفان گرفته تا نجوم و ریاضیات منتشر کرد . پس از این در اوایل دهه ی پنجاه شمسی پژوهشکده ی ایران را بنیان گذاشت تا کارهای تحقیقی و پژوهشی در باره ی جنبه های مختلف فرهنگ ایران در آن انجام شود و جالب است که با این همین مشاغل مدیریتی دمی از تحقیق و نوشتن غافل نبود . تاریخ زبان فارسی را در سه جلد نوشت که کتابی بسیار مهم و دقیق در این زمینه است . دستور زبان فارسی را نگاشت که اولین دستور فارسی بر مبنای اصول علمی است . وزن شعر فارسی را انتشار داد که نگاهی تازه و بدیع به عروض است . یکی از بهترین تصحیح های دیوان حافظ را ارائه کرد . سمک عیار به همت او تصحیح و منتشر شد ، بیش از 300 مقاله درخشان نوشت و ..... و شعر عقاب را بر فراز آسمان شعر فارسی به پرواز در آورد .
و دریغا که این مرد بزرگ ، پس از انقلاب 57 ، چند ماهی در زندان به سر برد و بقیه عمر را در فقر و تنگدستی روزگار گذارند . خانلری مرد کار های سترگ و اندیشه های بزرگ و صاحب خردی به غایت روشن بود . گاهی فکر می کنم اگر چند نفر مانند او داشتیم امروز ایرانی دیگر را به چشم می دیدیم .

۲۱.۵.۸۷

یادی از آراگون


لویی آراگون (1982 - 1897 ) شاعر ، رمان نویس ، روزنامه نگار و از کمونیست های پرو پا قرص فرانسوی است . کارنامه ی مفصلی دارد . اگر چه ازپایه گذاران جنبش سوررئالیسم در ادبیات است اما در اکثر جریان های قرن بیستم طبع آزمایی کرده : دادائیسم ، سورئالیسم ، رئالیسم ، رئالیسم سوسیالیستی و رمان نو . می گویند روزی از وی دعوت شد که در دانشگاه سوربن در باره شاعر قرن چهارده ی ایتالیا ، فرانچسکو پترارک حرف بزند . آراگون پس از اندکی صحبت در باره شاعر مورد نظر ، چهل و پنچ دقیقه به صحبت در باره ماتیس نقاش فرانسوی پرداخت ، یکهو یکی از حضار که برای شنیدن صحبت های استاد در باره پترارک آمده بود از میان جمع فریاد زد که ای آقا به سر بحث تان برگردید ! آراگون در پاسخ گفت : انحراف از موضوع ، کلید شناخت هنر این شاعر بزرگ است !

۱۹.۵.۸۷

عصاره ی اسطوخودوس


گاهی فکرمی کنی جای بعضی ها دربلاگستان خالی است . دلت می خواهد ، اندیشه هایشان را که می شنوی به شکل مکتوب ببینی تا فرصت درنگ بیشتری پیدا کنی ، تا دیگران را نیز در خواندنشان شریک کنی .آیدا یکی از آنهاست و چه خوب که به جمع وبلاگ نویسان پیوست . باشد که از نو شته هایش در باره ی انیمیشن ، سینما و ادبیات و ... و از طراحی هایش بیشتر و بیشتر در وبلاگش ببینیم .

۱۷.۵.۸۷

مرز دولت ها


بعضی از شعر ها را فقط کافیست یک بار بخوانی یا بشنوی و بعد انگار می کنی در مغزت حک شده اند ، طنین شان ابدی است و همواره به یاد می مانند . ویسواوا شیمبورسکا شاعر لهستانی و برنده جایزه نوبل ادبی 1996 میلادی یکی از سرایندگان چنین شعر هایی است .شعر های او با گذشتن از صافی ترجمه شگفت انگیزند . شک ندارم که در زبان اصلی این شگفتی چندین برابر است زیرا ترجمه شعر هر چقدر درخشان باشد باز بخشی از عناصر زیبایی شناختی اثر را در زبان مبدا جا می نهد . این هم بخش اول یکی از شعر های وی :

مرز دولت های بشری چقدر شکاف دارد

ابرهای بسیاری بی مجازات از بالای سر آنها می گذرند

شن ها و ماسه های زیادی از کشوری به کشوری دیگر می ریزد

خرده سنگ های کوهستانی سرازیر ملک دیگران می شود

با جهش های تحریک کننده



آیا لازم است نام پرنده هایی را که در حال پروازند یک به یک بیاورم

یا لحظه ای را که پرنده روی مانع می نشیند ؟

فرض کن کنجشگ باشد ، دمش دیگر متعلق به کشور همسایه است

هر چند نوکش هنوز در این کشور است به علاوه چقدر وول می خورد



از حشرات بی شمار ، به مورچه ای اکتفا می کنم

که بین پوتین چپ و راست نگهبان

در برابر سوالی : از کجا تا به کجا ، لزوم پاسخ دادن را حس نمی کند ...



( بخشی از شعر مزامیر اثر ویسواوا شمبورسکا از کتاب

آدم ها روی پل ، ترجمه : مارک اسموژنسکی ،

شهرام شیدایی ، چوکا چکاد ، نشر مر کز ، چاپ دوم

1377 )

ایرج میرزا و جمله ی کاریردی پدر جان نخوان تا

خوشبختانه من تلویزیون نمی بینم اما شنیده ام که در سریال شهریار ایرج میرزا و عارف را به دیده تحقیر نشان داده اند و عده ای از بلاگر ها هم اعتراض کرده اند . البته من اصلاً از این خبر جا نخوردم . این اولین بار نیست که در این بیست و نه سال شاهد چنین برخوردهایی از سوی رسانه های رسمی با بزرگان فرهنگ و هنر هستیم . من که اگر جز این باشد جا می خورم . مثلاً همین چند روز از اینکه شنیدم دوست شاعرمان شمس لنگرودی در شبکه چهار ظاهر شده ، جا خوردم . بگذریم ، این روزها خیلی در هوای شعر های ایرج میرزا نفس کشیدم . از نظر شعر سهل و ممتنع در شعر فارسی ایرج را فقط با سعدی می توان مقایسه کرد . شعری در نهایت قدرت و در نهایت روانی که از بس به زبان طبیعی پهلو می زند، آدمی را شگفت زده می کند . بعضی می گویند فلان شعر ایرج میرزا خواندم ، حالم بد شد چون پر از کلمات مستهجن بود . اولا باید گفت : باشد پدر جان دیگر نخوان تا حالت بد نشود . اصلا کی گفته که همه باید مخاطب یک شعر باشند ثانیاً به قولی منتقدی اگر بخواهیم با ترازوی اخلاق به سراغ ادبیا ت برویم آن وقت باید سه چهارم ادبیات را حذف کنیم !

تا خروس خوان


برای نود سالگی استاد احمد عاشورپور

1

اواسط دهه ی شصت شمسی است ، یکی از بی شمار روزهای بارانی زمستان های انزلی ، منزلی دوستی نشسته ایم به گپ و گفت و گو . دوستم بلند می شود و ضبط صوت را روشن می کند و صدا یی آشنا ، همرنگ بارانی که پشت پنجره می کوبد اتاق را پر می کند و در من ته نشین می شود و مرا می برد با خود تا دوردست ها ، تا مزارع سزسبز شمال تا آبی بیکران خزر تا... می پرسم این صدای کیست ؟ عاشورپور ! و صدا بی درنگ می آید می نشیند کنار نام های روشنی که می شناسم ، کنار بنان ، قوامی ، نوری ..... اما نه ! این صدا چیزی فراتر از همه اینها دارد . جنس آن را بیشتر می شناسم ، پوست و گوشتش را ... تا بیش از این موسیقی گیلکی برایم جدی نبود و جایی در خلوت من نداشت و حالا .... از پدرم می پرسم شما عاشورپور را در انزلی دیده اید ؟ و پدر داستان گستاخی آن مرد نظامی را به یاد دارد که در گمر ک انزلی بر صورت جوان هنرمند آرمان خواه که از جشنواره ای از آن سوی آب ها بر گشته بود ، سیلی زده بود .از آن روز به بعد نامی تازه برایم به کوچه ها و خیابان های شهر اضافه می شود ؛ حالا هر جای شهرم را که نگاه می کنم با خودم می گویم آیا او هم از این جا گذشته است ؟



2



شنیده بودم که پس از انقلاب پنجاه و هفت ، به مانند بسیاری تن به مهاجرت داده است . اواسط دهه ی هفتاد شمسی است . یکی از روزهای بلند انزلی ، در مغازه آقای بارور نشسته ام و از صفا و مهرش نیرو می گیرم. ناگاه در مغازه باز می شود مردی راست قامت ، با مو هایی سپید و چهره ای گشاده وارد مغازه می شود و آ قای بارور با شادی از جا می پرد و رو به من می گوید : جناب آقای مهندس عاشورپور ! دیگر صدایشان را نمی شوم ، باورم نمی شود ، تپش قلب گرفته ا م ، نمی دانم چه باید بگویم و نمی گویم و مرد رفته است و من رفته ام با صدا تا خروس خوان تا آفتاب خیزان !



3



دوستم آروین ایلبیگی از انزلی زنگ می زند و می گوید که برای مصاحبه با آقای عاشورپور همراهیش کنم . صبح جمعه ، با آروین و نورج خامنه که برای عکاسی آمده است به یکی از خیابان های اطراف بلوار میرداماد می رویم . شنیده ام که استاد حالشان خوب نیست و یاد آوری خاطرات گذشته برایشان سخت شده است . زنگ می زنیم ، از پله ها که بالا می رویم استاد با چهره ای گشاده به استقبالمان می آید . حفظ تعادل در ایستادن برایشان کمی سخت است . پرستار تو ضیح می دهد که استاد دوره ی بیماری سختی را پشت سر گذاشته اند و الان البته حالشان بهتر است . پیرمرد مدام لبخند می زند و وقتی من به گیلکی حرف می زنم انرژی می گیرد و از اینکه نسل جدید به گیلکی حرف نمی زنند اظهار تاسف می کند .پیرمرد نگران است و ناراحت ، نگران زبان گلیلکی و ناراحت آرمان هایی که در آرزوی آنها عمری تلاش کرده است و الان به نظرش تحقق پیدا نکرده اند .



4



چه بسیارند هنرمندان با استعدادی که هنر خود را وقف آرمان های حزب و یا ایدئولوژیی خاص کردند و پس از افول آن حزب یا آن ایدئولوژی ، هنر که جنبه ای ابزاری و مصرفی پیدا کرده بود ، کارکرد خود را از دست داد و به فراموشی سپرده شد و نام هنرمند نیز از یادها رفت . اما براستی راز ماندگاری عاشورپور در چیست ؟ استاد با آنکه دل داده ی ایدئولوژی خاص هستند و در این راه مرارت ها کشیدند اما جالب آن است که هنر خود را محدود به ایدئولوژی محبوب خویش نکردند . در کارهای استاد عاشورپور جز یک یا دو مورد که با نوعی ادبیات سیاسی مواجهیم ، در بقیه موارد با هنر در معنای غیر ایدئولوژیک آن طرف هستیم . در اکثر کارهای استاد ما با عشق طرف هستیم ، مضمونی که در آثار استاد بیش از همه جلوه گر است و راز مانایی استاد در مانایی عشق است و بس ! تا انسان هست عشق هست و تا عشق هست هنر عاشقانه هست .